سریال بوی باران قسمت آخر

خانواده ی ترانه وقتی او را در اداره ی پلیس سالم می بینند، خوشحال می شوند. پدر و مادر سهیل هم به خاطر پیدا شدن او خدارا شکر می کنند. ترانه با بغض می گوید: «سهیل و برهان رو، شهرام کشته. خودم شنیدم وقتی داشت به فرشته می گفت. » او با گفتن این حرف گریه اش می گیرد و همه را متاثر می کند.

آقای رستگاراز شهرام بازجویی می کند. شهرام می گوید که فقط به خاطر پول خوبی که فرشته به او می داده، دستوراتش را اجرا کرده و به خواسته ی او کسی را برای کشتن مهندس اجیر کرده و ترانه را هم دزدیده. رستگار که به خاطر کشتن سهیل و برهان و عباس خیلی از اوعصبانی است قصد دارد مشتی به صورت شهرام بزند. اما خودش را کنترل می کند و می پرسد که فرشته کجاست؟ شهرام جواب می دهد: «نمی دونم. قرارمون دبی بود. »

از طرفی مرجان با پلیس همکاری می کند و با سردسته ی باند که در خارج از کشور زندگی می کرد و برای دیدن او به ایران آمده بود، قرار می گذارد. آنها در جای پرت و بی آب و علفی باهم دیدار می کنند. آن مرد قاچاقچی با چند ماشین پر از آدم های مسلح سر قرار حاضر می شود و چمدانی را که پر از نوع جدیدی از مواد مخدر است، به مرجان می دهد و می گوید که همان مقدارمواد برای یک شهر کافی است. او از مرجان می خواهد که در ازایش دلار کاغذی تهیه کند. بعد از اینکه مرجان همراه چمدان سوار ماشینش می شود، پلیس ها که آنجا را محاصره کرده اند تیراندازی را شروع می کنند. یک درگیری پیش می آید و نیروهای پلیس با هلکوپتر، ماشین مرد قاچاقچی را که در حال فرار است تعقیب می کنند و بالاخره گیرش می اندازند.

سیاوش که بی گناهی اش ثابت شده قرار است آزاد شود. زندانی های دیگر او را بدرقه می کنند. سیاوش به شهاب و آرمان می گوید: «وقت خداحافظیه! بیرون می بینمتون. » شهاب با بغض می گوید: «آره ولی تو این حیاط پشتی. وقتی دارن حکممون رو اجرا می کنن. » سیاوش می گوید که به همراه سیمین همه ی تلاشش را برای بیرون آوردن هردوی آنها خواهد کرد و روزی کارخانه را به دست خود آنها خواهد سپرد. او دستش را روی صورت پسرش می گذارد و محکم و قاطع می گوید: «میارمت بیرون. قول می دم. » شهاب او را در آغوش می گیرد و هردو گریه می کنند. سپس سیاوش با آرمان خداحافظی می کند و او را هم بغل می کند.

فرشته برای دیدن مادرش به بیمارستان می رود و با لباس نظافتچی سعی می کند که وارد اتاق او شود. جلوی در اتاق، ماموری را می بیند و دودل می شود و می خواهد که برگردد. اما پشیمان شده و کنار اتاق مادرش منتظر فرصت می ماند. مامور به طور اتفاقی از آنجا دور می شود. فرشته هم پیش مادرش می رود و او را می بوسد. فیروزه خانم می گوید: «خودتی؟ چرا اومدی عزیزم؟ دنبالتن. » فرشته می گوید: «بیخیال! به این چیزا فکر نکن. دلم خیلی برات تنگ شده بود. » آنها کمی صحبت می کنند و فرشته به مادرش که در حال گریه کردن است قول می دهد بعدها دنبال او و نفیسه بیاید و همه چیز را جبران کند. آنها باهم خداحافظی می کنند و فرشته از اتاق خارج می شود.

رستگار بخاطر احتمال آمدن فرشته به بیمارستان، خودش را به آنجا رسانده و صورت فرشته را موقع فرار می بیند. او دستور بسته شدن درهای خروجی را به همکارانش می دهد. آنها فرشته را گیر می اندازند اما او دختری را گروگان می گیرد و پلیس ها را مجبور می کند که عقب بایستند و به این ترتیب فرشته با ماشین همان دختر که گروگان گرفته بود، فرار می کند. رستگار به همراه همکارش او را تعقیب می کند و بعد از مدتی تعقیب و گریز، چرخ ماشین او را پنچر می کند. ماشین فرشته چپ می شود و او بالاخره گیر می افتد. در اتاق بازجویی، فرشته با گردن و دست شکسته روبروی بازپرس می نشیند. رستگار به او می گوید که همه ی ماجرا را از اول، یعنی شب عروسی تعریف کند. فرشته می گوید: «اولش شب عروسی نیست. خیلی قبل تره. »

ترانه برای ملاقات پیمان به زندان می رود و به او می گوید: «چطور دلت اومد؟ کاری که کردی خیلی نامردیه. احساس می کنم دیگه نمی شناسمت. » او بعد از شنیدن توجیه های پیمان می گوید: «دست از سرت برنمی دارم تا آدم بشی. »

خانم زارع که خیلی به زهرا وابسته شده، تصمیم دارد که بچه ی عباس را بزرگ کند. آقای رستگار و او که همیشه همدیگر را دوست داشتند به شوخی وانمود می کنند که به خاطر زهرا هم که شده مجبورند یکدیگر را تحمل کنند.

در آخرسیاوش با ساکش به خانه برمی گردد. سیمین با دیدن او خوشحال می شود و می گوید: «خوب شد که اومدی. » سیاوش در جواب می گوید: «سالهاست دلم برای این خونه تنگه. » آنها باهم وارد خانه شان می شوند.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها

آپاراتچی

دسته‌ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است
برای تماشای سریالها کلیک کنید