سریال بوی باران قسمت 60

شهاب و سیاوش در حیاط زندان باهم روبرو می شوند. شهاب به پدرش به خاطر عزت و احترامی که در میان زندانیان دارد، متلک می اندازد. آنها کمی صحبت می کنند و شهاب که به گفته ی خودش تصمیم گرفته روراست باشد، می گوید: «خبر زنده بودن شوهر مرده ی ناجیه، کار من بود. به من حق بده. هرطور شده باید بابامو ازش پس می گرفتم. » او با عصبانیت ادامه می دهد: «راستی راستی عاشقش شده بودی. چرا وقتی می خوای به یکی کمک کنی میری سراغ دخترای جوون؟ مگه پیرزنا چشونه؟ » سیاوش سکوت می کند و نگاه های تاسف بار به پسرش می اندازد.

در همین بین سیمین به ملاقات شهاب می رود و به او می گوید که با توجه به سرنخ هایی که پیدا کرده همه چیز زیر سر مرجان بوده و او همه را بازی داده است. شهاب که فکر می کرد مرجان دوستش دارد، سردرگم و شوکه می شود. سیمین به ملاقات سیاوش هم می رود و به او خبر می دهد که فعلا قضیه ی طلاق را برای پیگیری کارهای او، عقب انداخته. هم چنین خبرهایی هم درباره ی کارخانه و مرجان به او می دهد. سیاوش با بی توجهی به این خبرها، کاری که شهاب با ناجیه کرده را تعریف می کند و از سیمین خواهش می کند که اجازه ندهد آن زن و بچه ی مریضش آواره و در به در شوند. سیمین عصبانی می شود و بعد از یادآوری مشکلات زیاد خودشان، می گوید که برای این ماجرا قدم از قدم برنمی دارد.

سیمین برای جلوگیری از مصادره شدن کارخان،ه سراغ آقای رستگار می رود و از او می خواهد که اجازه دهد دوباره آنجا را راه بیندازند. اما رستگار قبول نمی کند. بعد از رفتن سیمین، عباس می گوید: «بیراه هم نمیگه. بذاریم کارخونه رو باز کنن و اگه واقعا ریگی به کفششون بود حواسمون رو جمع می کنیم تا همه چی معلوم بشه. »

از طرفی مهندس که در واقع همکار قدیمی سیاوش بوده، او را در زندان می بیند. آنها مدتی درباره ی گذشته و اختلاف نظرهایی که داشته اند حرف می زنند. شهاب حرف های آنها را می شنود و بعد از اینکه سیاوش را تنها گیرمی آورد، با عصبانیت و داد و بیداد می گوید: «اگه باهاش دستت تو یه کاسه بود، حداقل می گفتی انگشت پای منو قطع نکنه. شایدم خودت بهش دستور دادی. مهندس تا گردن من رو کرد زیر خاک. تو هیچی بهش نگفتی. چجور پدری هستی؟! » سیاوش که نمی داند او چه کسی را مهندس صدا می کند، از او می پرسد که منظورش از مهندس کیست. شهاب با گریه می گوید: «بابای مرجان. همونی که براش کار می کردم. همونی که تو کتابخونه باهاش حرف می زدی. » سیاوش که تازه فهمیده دردسرهای شهاب زیر سر کیست، به شدت عصبانی می شود و در حیات زندان به مهندس حمله می کند و او را کتک می زند. در این درگیری، آدم های مهندس و اطرافیان سیاوش هم کتک کاری می کنند. بعد از آرام شدن اوضاع، شهاب در پانسمان پدرش به او کمک می کند. سیاوش هم گذشته ای را که ده سال پیش با مهندس داشته برای او تعریف می کند. او درباره ی زمانی صحبت می کند که دو نفر به علت خوردن کنسروهای تاریخ مصرف گذشته می میرند. سیاوش هم عذاب وجدان می گیرد و متحول می شود و راهش را از مهندس که در آن موقع جاوید صدایش می کردند، جدا می کند. آنها باهم قرار می گذارند که با خانواده ی یکدیگر کاری نداشته باشند.

در اداره ی پلیس ماموران کارتر اصلی را پیدا کرده اند و می دانند که او برای احیای شبکه و ملاقات با مرجان به ایران سفر خواهد کرد. آنها قصد دارند برای گرفتن او ابتدا مرجان را زنده دستگیر کنند.

مهندس در زندان تلفنی با مرجان صحبت می کند و به او می گوید که از اول هم متوجه شده که همه ی این ماجرا زیر سر او بوده اما دلش راضی نمی شده. مهندس از او می پرسد که چرا مثل عمویش او را هم نکشته؟ مرجان جواب می دهد: «می خواستم زجر کشیدنتو ببینم! تو به خاطر مونا و اون هم به خاطر پولت راضی به مرگ مادرم شدید. حالا دیگه به هم نمی رسید. این بیشتر از مردنت بهم کیف میده. » در آخر مهندس از او خواهش می کند که با مونا و بچه اش کاری نداشته باشد. مرجان هم گوشی را به روی پدرش قطع می کند.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برچسپ ها

آپاراتچی

دسته‌ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است
برای تماشای سریالها کلیک کنید