دسته بندی

سریال تردید قسمت 54

سریال تردید / هرجایی قسمت 54 دوبله فارسی

خانواده‌م رو پشت سر گذاشتم و اومدم
میران با شوق انگشتری که متعلق به مادرش بوده را از گردنش باز کرده و به دست ریان می دهد و می گوید: «درست از جایی که مادرم تنهایم گذاشت در آغوشم گرفتی و حالا تنها یادگاری مادرم را به تو میسپارم. » آنها با چشم هایی لبریز از عشق و دست در دست هم به طرف عمارت اصلان بی می روند. میران مادربزرگ و اهالی منزل را صدا می زند و عروس اصلان بی و همسر خود را معرفی می کند. عزیزه به طرف آن دو می آید و با نفرت نگاهی به ریان می اندازد و می گوید: «مگر ممکن است جای زمین و آسمان عوض شود. خانواده ی این دختر همین امروز به جانت سو قصد کردند. » میران می گوید: «ریان دشمن من نیست. من از او خواستم همسرم شود و او هم پذیرفت. » عزیزه می گوید: «پس از این به بعد نباید با خانواده اش ارتباطی داشته باشد. » ریان جواب می دهد: « من خانواده ام و همه چیز را پشت سر گذاشتم و آمدم. » میران می گوید: «فردا بعد از کارهای طلاق، عقد می کنیم و به خانه جدیدمان می رویم. » عزیزه با خشم به میران می گوید: «پس هدفت این بود که با دختر دشمن ازدواج کنی و این خانواده را تنها بگذاری؟! » میران جواب می دهد: «فیرات، برادرم اینجاست و خیالم راحت است. من هم دورادور مواظب شما خواهم بود. » سلطان که از خبر ازدواج ریان و میران سخت ناراحت است با گریه به گونول می گوید: «چرا طلاق گرفتی؟ از این به بعد روزگار ما سیاه خواهد شد. » گونول به مادرش اطمینان می دهد که اگرچه ممکن است طول بکشد ولی همه چیز به نفع آنها خواهد بود. و در گوش مادرش می گوید: «من پسری را که در آرزویش هستی به تو پس خواهم داد. » میران، ریان را به مزرعه برمی گرداند و زهرا با دیدن دخترش نگاه سرزنش آمیزی به او می اندازد و می گوید: «همین که شنیدی ماشینش گلوله باران شده به دیدنش رفتی. دیگر حق نداری او را ببینی و حق نداری کسی را که برایت ارزشی قائل نشد دوست داشته باشی. » ریان که در درونش طوفانی به پا شده در سکوت مادرش را به آغوش می کشد. یارن هم که از دیدار میران و ریان خبردار شده نصوخ را در جریان می گذارد و نصوخ با خشم و فریاد زنان به طرف ریان می آید و می گوید: «من حتی نمی خواهم اسم دشمن در این خانه شنیده شود ولی تو به دیدن او می روی؟! » و دستش را برای زدن ریان بلند می کند. هازار دست پدرش را می گیرد و مانع او می شود و می گوید: «مگر به شما نگفتم با دختر من درست رفتار کنید! » نصوخ داد می زند: «دختر تو خجالت سرش نمی شود و هنوز با آن یارو ملاقات می کند. » هازار می گوید: «خودت میدانی که دختر من در این ماجرا هیچ گناهی ندارد. » جهان که همیشه سعی دارد هازار را از چشم پدرش بیندازد، جلو می آید و می گوید: «دیشب با چشم های خودم دیدم که ریان داشت توی باغچه با میران حرف می زد. این دختر دارد همه ما را به خطر می اندازد. » هاندان که بهتر از همه می داند ریان تلاش می کند که کسی آسیبی نبیند و به فکر نجات آزاد است می گوید: «بهتر است دخالت نکنیم. » اما جهان، هازار را متهم به بی توجهی و چشم پوشی از خطاهای دخترش می کند و سیلی محکمی از هازار می خورد. هازار به پدرش می گوید: «اگر رفتارتان را درست نکنید به هر قیمتی که باشد خانواده ام را برمی دارم و می روم. » گونول که همه ی امیدهایش برای رسیدن به میران را بر باد رفته می بیند، در اتاقش گریان و افسرده به لباس عروسی اش چشم دوخته… میران کنار او می آید و به خاطر همکاری اش در امضای دادخواست طلاق از او تشکر می کند و گونول می گوید: «بالاخره فهمیدم که با زور نمی شود عشق را به وجود آورد. » میران می گوید:: «من خیلی دوستت دارم اما به عنوان دختر عمو. » گونول جواب می دهد: «تو با عشقت راهت را پیدا کردی و من با صبرم راهم را ادامه خواهم داد. » اما بعد از رفتن میران با خود می گوید: «همه ی ما در حال فرو رفتن در باتلاقیم. » عزیزه که هنوز نتوانسته رفتن میران و ریان را هضم کند، به میران می گوید: «جواب پدر و مادرت را چه خواهی داد؟ چطور خواهی گفت که به خاطر یک دختر بی ریشه خانواده ات را رها کردی؟ » میران می گوید: «این موضوع ربطی به پدر و مادرم ندارد ولی اگر بخواهی راجع به ریان اینطور حرف بزنی، از این خانه که نه، از این شهر می روم. » GUN AY
قبلی «
بعدی »

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

حقوق همه مطالب، از نظر قانونی برای مشکی‌مدیا محفوظ است.

برای تماشای سریالها کلیک کنید