تازه‌های مشکی

دسته بندی

سریال دختر سفیر قسمت 53

گیدیز به اتاق موگه که ناراحت و غمگین در گوشه ای کز کرده می رود و می گوید: «سنجر فهمید که ناره به آکین چاقو زده. به زودی علت آن را هم خواهم فهمید و آکین کشته خواهد شد. خودت را برای عزاداری آماده کن. » سنجر و ملک تصمیم می گیرند خانه ی ناره و ملک را رنگ کنند. ناره به سنجر می گوید: «ملک دارد برای پدری که زن و زندگی دارد خیالبافی می کند و ممکن است آسیب ببیند. از وجود دخترمان برای آمدن به اینجا سواستفاده نکن! » سنجر می گوید: «حرف بی ربط میزنی. تو اول به من بگو چرا آکین را چاقو زدی؟ اگر لازم باشد به مونته نگرو خواهم رفت. همه چیز را بگو. اینبار بهت گوش خواهم داد و مثل اوتللو رفتار نمی کنم! » در همین حال کتاب اوتللو را نشان ناره می دهد و می گوید: «راه برگشتی ندارم. باید همه چیز را بدانم. » ملک که از ماجراهایی که برای مادرش اتفاق افتاده خبر دارد برای نجات ناره به سنجر شب بخیر می گوید و از او می خواهد به خانه اش برگردد. سنجر می رود ولی فردا صبح با وسایل رنگ آمیز برمیگردد. ناره که نگران است چه جوابی به او بدهد می گوید: «با این کارهایت ملک را بیشتر به خودت امیدوار میکنی. » سنجر به آرامی می گوید: «امروز باید همه چیز را اعتراف کنی. دیگر نمیخواهم شب ها بیخوابی بکشم. » همان روز سفیر در را به روی کرم باز می کند و از دیدن او متعجب می شود. کرم که به همراه آکین به موغلا آمده به سفیر می گوید: «به من گفتی در مقابل تحویل دادن آکین پنجاه هزار یورو به من خواهی داد ولی شما پول هایتان را در قمار باخته اید و من به سراغ سنجر افه اغلو می روم که هم پولدار است و هم به دنبال آکین می گردد. » سفیر به او می گوید: «نباید پیش سنجر بروی. ولی میتوانیم سراغ شریک او گیدیز برویم و پول زیادی به دست بیاوریم. » آکین ظاهرش را تغییر داده و کنار جاده ای که به عمارت افه اغلو منتهی می شود با ماشین منتظراست و خانواده افه اغلو را زیر نظر گرفته. خالصه از بیمارستان مرخص شده و به عمارت برمی گردد ولی خدمتکارها به خاطر رفتارش با ناره به سردی با او رفتار می کنند و در عوض از الوان که به ناره کمک کرده استقبال می کنند. یحیا به او می گوید: «پس آمده ای مادرم را سکه یک پول کنی! » الوان جواب می دهد: «از وقتی من را بیرون انداختی قسم خورده ام اینجا برنگردم. حالا هم وسایلم را جمع می کنم و پیش ناره می روم. » گلسیه او را با گریه بدرقه می کند و زهرا هم با ماشین او را به خانه ناره می برد. گلسیه که دوست صمیمی الوان است با گریه با خالصه می گوید: «شما دستور دادید به ناره که جزو افسانه ی این منطقه است حمله کنند. دیگر از ارزش افتاده اید. حالا که الوان را بیرون کردید من را هم بفرستید بروم. » سنجر و ملک مشغول رنگ کردن خانه هستند و سنجر منتظر فرصتی است تا از جریان چاقوکشی ناره سر در بیاورد. در همین حال زهرا الوان را به خانه ناره می آورد و سنجر از الوان می خواهد تا ملک را مشغول کند که او و ناره با هم صحبت کنند. ناره را به گوشه ای می برد و می گوید: «واقعیت را به من بگو. من هم قول می دهم هر سوالی پرسیدی جواب بدهم. » ناره اول دست دست می کند و ناگهان به سمت سنجر برگشته و می پرسد: «خدا لعنتت کند! چرا ازدواج کردی؟ » سنجر با تعجب نگاهش می کند و می گوید: «پس آکین راست میگفت که تو آمده بودی عروسی من را به هم بزنی! چرا میخواستی این کار را بکنی؟ » ناره می گوید: «میخواستم بدانم وقتی آن عقد نامه را امضا می کنی و خیانت میکنی چه حالی دارد؟ » سنجر با بغض داد می زند: «نمی توانستی پنج دقیقه زودتر بیایی و مانع بشوی؟؟ » ناره که اصلا هدفش برهم زدن عروسی سنجر نبود بدون جواب دادن از سنجر جدا می شود. اما دوباره برمی گردد و می گوید: «من میخواهم در اسکله با گیدییز کار کنم و شرط یک آدم متاهل مثل تو هم عین خیالم نیست. » سنجر که احساس کرده ناره هنوز او را دوست دارد با مهربانی نگاهش می کند. زهرا هنگام بازگشت به خانه کنار جاده با مردی که می لنگد و می خواهد چرخ ماشینش را تعویض کند روبرو می شود و تصمیم می گیرد کمکش کند. مرد کسی نیست جز آکین که برای زهرا دام پهن کرده است.
قبلی «
بعدی »

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

برچسپ ها

حقوق همه مطالب، از نظر قانونی برای مشکی‌مدیا محفوظ است.

برای تماشای سریالها کلیک کنید