دسته بندی

سریال دل قسمت 8

توران به خاطر این که اتابک تصمیم گرفته برای برگرداندن رستا به پسرش کمک کند او را سرزنش می کند مثل همیشه سرکوفت می زند. اتابک هم توران را تهدید می کند که اگر مانعش شود به آرش می گوید که تمام این سال ها چگونه خواسته های خودخواهانه اش را به خورد آنها داده. همچنین می گوید که هنوز هم سر به هم خوردن عروسی به توران مشکوک است. توران که حسابی عصبی شده به اتابک سیلی می زند. اتابک دستش را بالا می برد اما خود را کنترل می کند و جواب سیلی او را نمی دهد. ماه ها قبل… رستا به خانه مهران می رود زیرا از پیغام پسغام های پی در پی و بچگانه او کلافه شده و از طرفی هم دلش به حال مهران می سوزد. رستا اصرار دارد بگوید که فقط به خاطر انسانیت به آنجا آمده اما مهران می گوید: «حرفاتو باور نمی کنم. تو منو دوست داشتی. ما با هم بیرون میرفتیم. از آینده حرف می زدیم. » رستا از این احساس که نمی تواند به مهران تکیه کند مطمئن به نظر می رسد. او توضیح می دهد: «من تو وجود تو دنبال عشق می گشتم. هیچ وقتم پیداش نکردم. من به خاطر این که حال و روز تورو دارم می بینم از تصمیمی که گرفتم خیلی مطمئن تر شدم. فقط به آدم ضعیف میتونه به خاطر این که مشکلاتشو حل کنه بره سمت الکل و مواد و به فکر خودکشی و اینا بیفته. اینا اصلا اسمش عشق نیست. داری اشتباه میکنی. » مهران شیشه مشروب روی میز را می شکند و می گوید: «من به خاطر تو اینجوری شدم. من به خاطر تو از دانشگاه اخراج شدم. اینا فقط به خاطر عشقه. اگه عشق نیست اسمش چیه. » رستا باز حرف خود را تکرار می کند و از مهران می خواهد که دیگر دنبالش نیاید. او می گوید: «این رابطه باید تموم بشه. من دیگه هرگز به تو برنمی گردم. بفهم خواهش می کنم! » مهران بعد از مکث کوتاهی می گوید: «من ولت نمی کنم. » در روزی که آوا از گالری اخراج شده و آرش با پدرش به توافق رسیده که رضایت رستا را برای برگشتن به گالری بگیرند، رستا برای دیدن مهران به کافه ای می رود. مهران چند شاخه رز سفید به او می دهد و همان ابتدا می گوید: «اگه جواب مهم ترین سوال زندگیمو ندی نمی تونم حرف بزنم. به خاطر من به همه پشت پا زدی؟ » رستا جواب می دهد: «من هرچی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که تو باعث همه چی بودی واقعا. » مهران می پرسد: «ارزششو داشتم؟؟ » رستا جواب می دهد: «داشتی که من الان اینجام. » مهران قول می دهد که همه چیز را جبران کند. او لا به لای صحبت هایش علت جدایی شان را یادآوری می کند و می گوید: «گند زدم تو دانشگاه! پسرای دانشگاه همشون چشمشون دنبال تو بود. تو هم به هیشکی نگاه نمیکردی. منم با رفیقام شرط کردم که بیام و با تو بپرم و رفیقت بشم. ولی دلم گیر کرد. بعدشم تو فهمیدی اینا همش بازیه ولی خب… من دیگه عاشقت شده بودم. رستا چیکار کردی با من؟ پسری که صبح تا شب دنبال پارتی و رفیق بازی بود چیکارش کردی که به خاطر عشق تو همه ی اینارو گذاشت کنار؟ » رستا مردد و نگران است و سرش را پایین انداخته و به حرف های او گوش می دهد. او می گوید: «من تصمیم خیلی سختی گرفتم. الان دقیقا ازم چی می خوای؟ » مهران می گوید: «باهام ازدواج کن! هرچه زودتر. خواهش میکنم. میخوام همه چی رو جبران کنم. کسی که تو روز عروسیش گفته نه یعنی مقابل دنیا وایساده! منم میخوام دنیات بشم. » رستا از پیشنهاد عجولانه ی او جا می خورد و فعلا فرصت بیشتری می خواهد تا چند جلسه ای با هم صحبت کنند و مشکلاتشان را حل کنند. او از مهران می خواهد که کسی از ملاقات هایشان باخبر نشود. ناهید از بی خوابی ها و ناراحتی های این روزهای رستا نگران است و به آوا می گوید: «بعد بیست سال یاد روزای تنهایی خودمون افتادم. » آوا می گوید: «عذاب وژدان همینه دیگه! همین کارو با آدم میکنه. شما که میدونید من چی میگم. » ناهید وانمود می کند که متوجه منظور او نشده. او از دخترش می خواهد که در این روزها بیشتر به رستا کمک کند. آوا می گوید: «تا رستا نخواد کسی نمی تونه کمکش کنه. اون جهنمو انتخاب کرده. » ناهید می گوید: «اولین انتخاب خودتم جهنم بود! یادته؟ اما با هم تونستیم. » بعد از بیرون رفتن ناهید از اتاق آوا، آرش با آوا تماس می گیرد و خبر می دهد که به زودی او و خواهرش را به گالری برمی گرداند. همچنین می پرسد: «به نظرت رستا مهرانو به من ترجیح داده؟ » آوا حتی از سوال او هم تعجب می کند و با اطمینان قسم می خورد که چنین چیزی ممکن نیست. رستا بعد از کافه به خانه برمی گردد و اتابک را کنار خانواده اش در اتاق پذیرایی می بیند. رستا همان ابتدا می گوید که تصمیمش عوض نخواهد شد اما با اصرار و خواهش اتابک روی مبل کنار بقیه می نشیند و به حرف های او گوش می دهد. اتابک به خاطر رفتارهایی که ممکن است رستا را ناراحت کرده باشد از او معذرت خواهی می کند و قول می دهد که مثل دختر خودش او را دوست داشته باشد. رستا می گوید که جدایی اش از آرش دلایل شخصی داشته و به این چیزها مربوط نمی شود. اتابک به تصمیم او احترام می گذارد و بار دیگر از رستا خواهش می کند که حداقل تا زمانی که بتوانند شخص مناسبی را جایگزینش کنند به مدت یک ماه به گالری برگردد و از بی اعتبار شدن آنها جلوگیری کند. رستا می گوید: «اگه بگم نه چی؟ بازم می خوای سفته های بابامو که به امانت پیشتونه بذارید اجرا؟ » اتابک که سفته ها را با خود آورده آنها را روی میز می گذارد و می گوید: «اتفاقا می خواستم بگم اگه برگشتی به خاطر نگرانی از اینا نباشه. » اتابک خداحافظی می کند و می رود. او در ماشین به آرش می گوید که تمام تلاشش را کرده و باید منتظر تصمیم رستا بمانند. آرش از فکر این که احتمال دارد دوباره با رستا همکار شود خوشحال می شود و از پدرش تشکر می کند.
قبلی «
بعدی »

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

حقوق همه مطالب، از نظر قانونی برای مشکی‌مدیا محفوظ است.

برای تماشای سریالها کلیک کنید