تازه‌های مشکی

دسته بندی

سریال زن قسمت 13

سریال زن قسمت 13 دوبله فارسی

مادرم هیچ‌وقت نباید این‌ها رو بفهمه


ویدئوهای دیگر مشکی را فراموش نکنید:

آنچه پیش از تماشای سریال «گودال» باید بدانید


داستان قسمت آخر سریال گودال، فصل اول: گودال از دست می‌رود؟ وارتلو بابای تازه گودال می‌شود؟ سنا نجات پیدا می‌کند؟ صالح و سعادت به هم می‌رسند؟


پنج دلیل برای تماشای سریال گودال؛ طرفداران کارادایی فرصت تماشای این سریال را از دست ندهند


سریال گودال را ببینیم یا نبینیم؟ پربیننده‌ترین سریال ترکیه‌ای سال‌های اخیر، اکنون با دوبله فارسی


اطلاعات بیشتر در مورد سریال گودال
بهار، زن جوانی است که صاحب دو فرزند به نام های نیسان و دوروک است. او موقع خواباندن دختر و پسرش برای آنها داستان تعریف می کند و از آشنایی خودش و پدر بچه ها حرف می زند. آنها در یک کشتی با هم آشنا شده بودند. سارپ، شوهرش، مرد شوخ طبعی بود که در اولین دیدارشان از بهار خواسته بود برایش ترانه ای بخواند و بهار هم برایش خوانده بود… سپس سارپ شماره اش را از او خواسته بود که بهار امتناع کرده بود. سارپ بین جمعیت شروع به خواندن کرده بود که این کار باعث شده بود بهار از نگاه مردم به آنها معذب شود و شماره اش را ناچارا به سارپ بدهد که این آشنایی منجر به ازدواج آنها شده بود. آنها عاشق هم بودند. سارپ عاشق کوهنوردی بود و هر از گلهی دنبال آن می رفت و بهار خیلی دلش می خواست به او بگوید که کوهنوردی را ول کند ولی چون از علاقه ی سارپ خبر داشت دلش نمی آمد او را ناراحت کند. بالاخره بهار حامله شده بود و بعد از دنیا آمدن نیسان، دخترشان، سارپ قول داده بود که دیگر کوهنوردی نخواهد کرد چون جایی که یک پدر باید به آنجا صعود کند قلب دخترش خواهد بود…. وقتی قصه بهار به اینجا می رسد، دوروک، پسر کوچکش با ناراحتی می گوید: «ولی پدر موقع دنیا آمدن من نبود و اصلا خوشحال نشد. » بهار او را در آغوش می گیرد و می گوید: «ولی وقتی توی شکمم بودی، ما خیلی خوشحال بودیم. » سپس بچه ها را قلقلک می دهد و می خنداند. دوروک از مادرش می پرسد که حالا پدر کجاست؟ و بهار می گوید: «او همین جاست. همیشه کنار ماست. وقتی می خندیم اینجا پیش ما می آید و وقتی گریه می کنیم نمی آید. پس سعی کنید همیشه بخندید. » بهار بعد از خواباندن بچه ها، کنار عکس سارپ می نشیند و می گوید: «دخترمان مثل تو شوخ طبع است اما پسرمان حرف های گنده ای می زند که نمی توانم جوابش را بدهم… » و گریه اش می گیرد ولی اشک هایش را پاک می کند و می گوید: «نگران نباش. هرگز اجازه نخواهم داد بچه ها غمگین شوند… » در آن طرف شهر، دختری در اتاقش نشسته و ده ها تصویر از سارپ می کشد. مادر دختر سعی می کند داخل اتاق شود ولی در قفل است و دختر با عجله نقاشی ها را زیر تختش قایم می کند و در را به روی مادرش باز می کند. مادرش کنجکاو است که چرا دخترش در را بسته و دختر جواب سر بالا می دهد. بعد از رفتن مادرش با ترس و نگرانی به فکر فرو می رود… بهار صبح زود بیدار می شود و بچه ها را برای رفتن به مهد کودک بیدار می کند. آنها با عجله صبحانه می خورند و از سر بالایی تند خانه شان بالا می روند و بالاخره سوار اتوبوس می شوند. مربی مهدکودک کاغذی دست بهار می دهد و می گوید: «همه والدین کمک کردند اگر شما هم بخواهید کمک کنید ما خوشحال می شویم. » بهار که کارگر یک کارگاه تولیدی لباس است و کار اتوکشی و نظافت آنجا را انجام می دهد با عجله به سر کار می رود و موقع خوردن ناهار با زن جوانی که تازه در کارگاه شروع کرده آشنا می شود. او هم از شوهرش طلاق گرفته و با فرزندش زندگی می کند. نام او یلییز است و به بهار می گوید مطمئن است دوستان خوبی در آینده برای هم خواهند شد. بهار بعد از کار بچه ها را از مدرسه برمی دارد و با هم به طرف خانه حرکت می کنند. دوروک با شیرین زبانی بهار و نیسان را تا خانه سرگرم می کند و می خنداند ولی وقتی به خانه می رسند خنده از لبانشان محو می شود. صاحب خانه وسایلشان را دم در گذاشته و رفته است. بهار درمانده و پریشاان دم در می ایستد. زن همسایه به او می گوید: «آقای سیفی گفت از تو پول قبض خواسته و نداده ای برای همین وسایلتان را توی کوچه ریخته است. » بهار می گوید: «ولی همین دیروز از من پول قبض خواست و مهلتی نداد. » زن همسایه به او پیشنهاد می دهد که دو محله پایین تر خانه های ارزانتری اجاره می دهند و او می تواند سری به بنگاهی سر کوچه بزند. در همین حال نیسان قاب عکس شکسته پدر را از میان وسایل برمی دارد و جلوی روی مادرش می گیرد. بهار با قلبی شکسته به قاب خیره می شود.
قبلی «
بعدی »

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

برچسپ ها

حقوق همه مطالب، از نظر قانونی برای مشکی‌مدیا محفوظ است.

برای تماشای سریالها کلیک کنید