دسته بندی

سریال سیب ممنوعه قسمت 117

در شرکت، زینب به اتاق هالیت می رود و با دیدن پدر داوود که پیش هالیت آمده، جا می خورد. پدر داوود از دست زینب خیلی ناراحت و عصبی است و به او میگوید که مادر داوود از ناراحتی بیمار شده و در خانه خوابیده است و همچنین آبرویشان پیش دوست و فامیل رفته و این برایشان خیلی گران تمام شده است. زینب شرمنده است و عذرخواهی می‌کند، اما عذر او بی فایده است. بعد از رفتن پدر داوود، هالیت سعی دارد زینب را دلداری بدهد و از او میخواهد که روی زندگی جدید و هدفش تمرکز کند. ییلدیز به خانه زینب پیش مادرش می رود. او وقتی میفهمد که آسمان خانم هنوز با زینب صحبت نکرده عصبی می شود. آسمان خانم امیدوار است که مصطفی به خانه زینب نمی آید، ولی ییلدیز به او هشدار میدهد که مطمئن است مصطفی خواهد آمد . زینب در شرکت به اتاق علیهان می رود. او در مورد پدر داوود و روبرو شدن با او به علیهان خبر میدهد. علیهان برای اینکه حال زینب بهتر شود از او میخواهد که بعد کار بیرون بروند. او به زینب مژده میدهد که خانه ای پیدا کرده است و قرار میگذارند تا بعد از کار به دیدن خانه بروند. اندر به اتاق کایا می رود و از او میخواهد که خصومتی که بینشان است را کنار بگذارند و با یکدیگر خوب شوند. کایا به او میگوید که از ابتدا نیز با او نه تنها خصومتی نداشته، بلکه اصلا اندر برای او مهم نبوده و نوع ارتباطشان نیز برای او اهمیتی ندارد. اندر حرصش میگیرد و از اتاق خارج می شود. تولین که در حال ورود به اتاق کایا بود او را میبیند. تولین پیش کایا آمده و آنها با یکدیگر در مورد اخلاق گذشته اندر صحبت میکنند. تولین میگوید که در گذشته اندر با او صمیمی بود، اما بعد از ازدواج با هالیت دیگر او را کنار گذاشت. او با تردید در میان حرفها به کایا میگوید که تصور می‌کرده اریم، پسر کایا باشد. زیرا در آن دوره، اندر با کایا خیلی صمیمی بود. کایا با شنیدن این حرف یاد حساسیت اندر برای رابطه خودش و اریم می افتد و ناگهان به فکر می رود. وقتی در خانه آسمان خانم تنهاست، مصطفی دم خانه آمده و با دیدن او، تهدیدش میکند. آسمان با التماس از او میخواهد که با زینب کاری نداشته باشد و آن دو خواهر. او اذیت نکند. مصطفی به او میگوید که به زودی به زینب و ییلدیز میفهماند که آنها خواهر تنی نیستند. او دوباره به آسمان خانم برای تهیه پول مهلت داده و با تهدید خانه را ترک میکند. آسمان خانم درمانده و ناراحت می شود. زینب که کارش در شرکت تمام شده، دم در می آید و منتظر علیهان است. ماشینی که داوود در آن نشسته، مقابل زینب می ایستد. داوود از زینب میخواهد که همراه او برود تا با یکدیگر صحبت کنند‌. زینب قبول کرده و سوار ماشین می شود. داوود به بهانه اینکه آبرویش پیش همه رفته نمیخواهد آنها به کافه بروند و در دید عموم باشند. کمی بعد داوود گوشی زینب را میخواهد. وقتی زینب گوشی را به داوود میدهد، او گوشی را خاموش میکند. زینب تازه متوجه غیر عادی بودن شرایط می شود. او دادو بیداد میکند و نمی‌داند قرار است کجا برود، اما داوود با عصبانیت او را دعوا کرده و سپس به زور به خانه ای دورافتاده لب دریا می برد، او را در اتاقی انداخته و در را قفل می کند. زینب با درماندگی و در حال گریه تقلا میکند اما راه فراری ندارد. مردی به خانه زینب رفته و آسمان خانم را با اسلحه تهدید میکند. داوود پیش زینب رفته و از او میخواهد که آسمان خانم تماس تصویری بزند. زینب مادرش را در حالی که اسلحه ای بالای سر اوست میبیند و شوکه می شود. داوود از زینب میخواهد که با او ازدواج کند وگرنه مادرش خواهد مرد. زینب به اجبار قبول میکند. داوود به او هشدار میدهد که باید این کار را با خواست خودش انجام دهد و همچنین عاقد چیزی متوجه نشود. او ابتدا زینب را وادار می‌کند تا با علیهان تماس گرفته و بهانه ای برای نبودنش بیاورد، سپس از او میخواهد تا لباس حنابندان و سپس لباس عروسی بپوشد. زینب با گریه حرفهای او را انجام میدهد. کمی بعد، عاقد آمده و زینب و داوود را در همان خانه عقد میکند. بعد از رفتن عاقد و شاهدان، زینب سریع از داوود میخواهد که با آسمان خانم تماس بگیرد تا خیالش از سلامت مادرش راحت شود. داوود بی توجه به حرف زینب او را به اتاق خواب میبرد و در را قفل میکند و به او میگوید :«تو الان دیگه زن قانونی من هستی. امشب باید کاری رو بکنیم و زن و شوهر ها انجام میدن.» زینب وحشت زده می شود.
قبلی «
بعدی »

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

حقوق همه مطالب، از نظر قانونی برای مشکی‌مدیا محفوظ است.

برای تماشای سریالها کلیک کنید