سریال عطر عشق قسمت 188

 

جان با آیچا و دوستان او شب نشینی دارند و صنم با سینی چای وارد می شود و جان را مشغول صحبت با آنها می بیند. آنها کوهنوردی می کنند و با جان قرار می گذارند به کوه کایکی در پاکستان صعود کنند. جان از صنم هم می خواهد با آنها همراه شود و آیچا می گوید: «ولی صنم چیزی از کوهنوردی نمی داند. پس تا کمپ همراهمان باشد و آنجا منتظرمان بماند تا از قله برگردیم. » همه از جان خداحافظی می کنند. صنم که احساس غریبه بودن دارد به جان می گوید: «چرا باید با تو و آنها به کوه بیایم؟ به چه عنوانی؟ به عنوان همسرت، یا دوس دختر یا عشقت؟ من نه در قلب و نه در ذهن تو جایی ندارم. تو همه چیز را فراموش کرده ای و فقط از طریق داستان من عشقمان را متوجه شده ای و حالا سعی داری عشق ناقصمان را کامل کنی و برای همین عذاب وژدان گرفته ای. انقدر به خودت سخت نگیر. » جان دست او را می گیرد و بغلش می کند تا ببوسد اما صنم می گوید: «واقعا احتیاجی به این کارها نیست. »

صبح زود صنم وسایلش را جمع می کند و با مهربان خانم خداحافظی می کند و به خانه شان برمی گردد. جان وقتی برای رفتن به آژانس با صنم به خانه او می رود آنجا را خالی و سوت و کور می بیند. صنم به محله قدیمی می رسد و با مردم احوال پرسی می کند. دلش برای همه چیز تنگ شده اما غم سنگینی هم در سینه اش احساس می کند. و وقتی محبوبه در را به روی او باز می کند با چشم اشک آلود او را در آغوش می گیرد. نهاد از دیدن دخترش در خانه ذوق زده شده و حسابی خوشحال می شود. کمی بعد لیلا از صنم می پرسد که آیا با جان دعوایش شده؟ صنم می گوید: «نه جان و نه آژانس و هیچ چیز دیگر عین خیالم نیست. این اواخر فشار زیادی رویم بود و احساس کردم باید کمی فکر کنم و به خودم استراحت بدهم. »

جان به شرکت می رسد و سراغ صنم را می گیرد ولی صنم در شرکت هم نیست. درم به او فیلم مونتاژ شده تبلیغات عطر صنم را نشان می دهد و از این که جان با بی تفاوتی آن را تماشا می کند عصبی می شود. در همین حال امره و لیلا وارد اتاق جان می شوند و امره به او می گوید: «صنم به خانه پدرش برگشته و دیگر قصد ندارد به مزرعه برود و حتی به شرکت هم نخواهد آمد. » جان با بی خیالی می گوید: «این دختر حتما خسته شده و ذهنش به هم ریخته است. فکر نکنم چیز مهمی باشد. »

جی جی که همیشه آرزوی خوشبختی جان و  صنم را دارد از شنیدن خبر جدایی آنها نفسش بند می آید و مظفر می گوید: «باید با صنم صحبت کنیم. »

صنم صبح به مغازه می رود و به پدرش می گوید که خیال دارد در مغازه کار کند چون نویسندگی و تولید عطر و کار کردن در آژانس باعث می شود ریشه اش را از یاد ببرد! او وارد مغازه می شود و متوجه می شود که چقدر دلش برای آنجا تنگ شده بود. او همیشه دوتا آرزو داشت یکی این که نویسنده شود و دوم اینکه به گالاپاگوس برود و حالا داشت بقالی می کرد و از هم صحبتی با همسایه ها و مشتری های قدیمی لذت می برد.

آیچا برای دیدن و کنترل فیلم های تبلیغاتی از طرف شرکتش به دفتر جان می آید و آن را می پسندد. موقع رفتن از درم درمورد غیبت صنم می پرسد. درم می گوید: «صنم ترجیح داده دیگر در شرکت کار نکند. » آیچا از شنیدن این خبر خوشحال می شود.

از آن طرف جان برای دیدن صنم به مغازه می رود. صنم به او می گوید: «از آن همه تلاش برای به دست آوردن تو خسته شدم. حالا به آن دختر ساده و پایین شهری بقال برگشتم. » جان می گوید: «ولی تو دیگر آن دختر بقال نیستی. » صنم جواب می دهد: «تو هم جانی نیستی که قرار بود من را به جهانگردی ببرد. امیدوارم آینده برای هردوی ما بهتر باشد. » جان می رود و صنم به تلخی گریه می کند. جان هم گریه اش می گیرد و احساس درماندگی می کند.

موقع صرف غذا، نهاد و صنم با قرار می گذارند که نهاد در مغازه باشد و صنم هم موتور شارژی بخرد و سرویس دهی اینترنتی را شروع کند اما محبوبه که از تصادف می ترسد از موتور سواری صنم نگران می شود.

جان به مزرعه برمی گردد و با مهربان خانم درد دل می کند و از سوت و کور بودن مزرعه شکایت می کند. مهربان به او می گوید: «به نظر می رسد از رفتن صنم ناراحت هستی. چرا نرفتی احساس واقعی ات را به او بگویی؟ » جان می گوید: «خواستم بگویم ولی آماده نبودم. » مهربان با لحن سرزنش آمیزی می گوید: «پس آماده ای که صنم را از دست بدهی؟ » جان با ناراحتی به او خیره می شود و مهربان ادامه می دهد: «من مطمئنم که این قصه اینجا تمام نخواهد شد. »

در شرکت همه برای ارائه آماده می شوند. و درم مثل همیشه داد و بیداد می کند. او همه پرونده ها و فیلم ها و برشورها و عکس ها را یکجا جمع می کند و به جان که تازه وارد شرکت شده می گوید: «یک جلسه حیاتی داریم. باید برویم. » ایکیپ شرکت ایده فوق العاده به شرکت مشتری که آیچا هم در آن کار می کند وارد می شوند و از طرف رئیس استقبال می شوند. آنها در ارائه خود بسیار موفق عمل می کنند و رئیس شرکت از آنها تشکر می کند و می گوید: «باید منتظر باشید تا ارزیابی ما هم تمام شود و بعد جواب می دهیم. » بعد از خارج شدن از جلسه، آیچا دست جان را می گیرد و می گوید: «اگر احتیاج به کمک داشتی من هستم. »

 

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آپاراتچی، سریال‌های رایگان، با دانلود رایگان

برچسپ ها

آپاراتچی

دسته‌ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است
برای تماشای سریالها کلیک کنید