تازه‌های مشکی

دسته بندی

سریال عطر عشق قسمت 190

صنم از آیچا به خاطر دعوت تشکر می کند و از مهمانی خارج می شود. امره و لیلا تلاش می کنند او را منصرف کنند و صنم لباس کارش را بهانه می کند. جان از پشت سر می آید و دست او را می گیرد و می گوید که بماند. صنم می گوید: «دلیلی برای ماندن ندارم. » جان او را بغل می کند و می گوید: «نمی خواهم تو را از دست بدهم. » صنم با بغض می گوید: «تو من را رها خواهی کرد. چون تو آلباتروس هستی ولی حیف که آلباتروس من نیستی! » و می رود. جان چشمش به ایچا می افتد که در گوشه ای منتظر اوست. آیچا می گوید: «اگر می خواهی جایی برویم و با هم باشیم. » جان تشکر می کند و می رود. صنم به خانه می رسد و پدرش را گرسنه و عصبانی و منتظر می بیند. به مادرش می گوید: «حق با تو بود. بهتر است چند روزی به تعطیلات بروم. می خواهم به شهر قبلی مان بروم و بلیط هم گرفته ام. » محبوبه و نهاد خوشحال می شوند. بعد از دو روز صنم از خانواده اش خداحافظی می کند و به ایستگاه قطار می رود. جان او را تعقیب می کند و خودش را به او می رساند و دست صنم را در دستانش می گیرد و می گوید: «درست است چیز زیادی در ذهن ندارم ولی دو روز است نخوابیده ام و فکر کردم بدون تو زندگی برایم ممکن نیست. مگر چندتا مرد توی دنیا هست که دو بار عاشق یک زن شوند؟ » صنم نگاهش می کند و با اشتیاق لب های او را می بوسد…. محبوبه به امره می گوید: «تو و جان آدم های خوبی هستید و ما هردوی شما را دوست داریم. ولی قبول کن جان صنم را خیلی ناراحت کرده. » نهاد هم می گوید: « تو خوب میدانی که دختر من آدمی نیست که برای هیچ و پوچ از عشق خود بگذرد. » امره می گوید: «ولی با همه این حرف ها آنها هنوز عاشق هم هستند. » لیلا جیغ زنان از راه می رسد و خبر می دهد که آنها دوباره با هم آشتی کرده اند. محبوبه و نهاد متعجب و خوشحال می شوند و مردم محله به انها تبریک می گویند. لیلا به درم زنگ می زند و این خبر را می دهد و کارمندهای شرکت شروع به رقض و پایکوبی می کنند و جی جی از شدت خوشحالی نعره می زند! در همین حال آیچا وارد شرکت می شود و درم به او قضیه را می گوید و آیچا با ناامیدی می رود. صنم از مسافرت منصرف می شود و به همراه جان به ساحل می رود. او به جان می گوید: «دیگر بعد از این از هم جدا نشویم. » جان به او اطمینان می دهد. صنم می گوید: «یادت می آید بعد از تور جهانگردی چه برنامه ای ریختیم؟ » جان می گوید: «چیزی یادم نمی آید ولی بعد از تور به آن هم می رسیم. » جان هنگام شب صنم را به خانه می رساند و ملاحت با دیدن آنها تبریک می گوید. صنم وارد خانه می شود و نهاد او را در آغوش می گیرد و می گوید: «بعد از آن همه سختی، سرنوشت شما را به هم رساند. » محبوبه هم می گوید: «چشم هایت مثل ستاره می درخشند…. » جان صبح زود از خواب بیدار می شود و خاطرات در ذهنش مثل رودی جاری می شود و از حالات خودش متعجب می شود. لیلا و صنم به دیدن مهربان خانم می روند و صنم به او مژده می دهد که با جان آشتی کرده. مهربان می گوید: «خودم متوجهش شده بودم. چون وقتی جان دیشب به مزرعه برگشت آنقدر خوشحال بود که من فهمیدم آشتی کرده اید. دیگر جدا نشوید. » جان با پدرش تماس می گیرد تا خبر خوش را به او بدهد ولی عزیز خان پاسخ نمی دهد. امره به جان می گوید: «این دفعه دیگر خیالم راحت باشد که پدر به خاطر بیماری به خارج برنگشته؟ » جان به او قول می دهد که حقیقت را گفته و در ضمن می گوید: «بیماری پدر برای قبلا است او الان حالش کاملا خوب است. » امره با تعجب می گوید: «مگر تو همه چیز را فراموش نکرده بودی؟ » جان لبخندی می زند و با امره پیش دکتر معالجش می رود. دکتر با شنیدن شرح حال او می گوید: « ممکن است یک حادثه باعث این تغییر شده باشد. یا قسمتی از احساسات تو برگشته باشد. » جان می گوید: «دوباره عاشق دختری شدم که دو سال پیش هم عاشقش بودم! » امره برادرش را محکم در آغوش می گیرد. کنند.
قبلی «
بعدی »

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

برای تماشای سریالها کلیک کنید