تازه‌های مشکی

دسته بندی

سریال هدیه قسمت 4

در زمان قدیم، مرد و زن و دختری شب در خانه شان هستند. عده ای داخل خانه ریخته و پدر دختر را می کشند و سعی در حمله به مادر او دارند. مردم محله دور خانه جمع شده و آنجا را به آتش می کشند. در زمان حال، مراسم عروسی به هم خورده و همه ناراحت و پریشان هستند. مادر عطیه ، با شوک به نامه او نگاه میکند. عطیه گوشی اش را نیز همراهش نبرده است. اوزان، از روی دوربین هتل عکس پیرزنی که همراه عطیه سوار ماشین می شود را به مادر عطیه نشان میدهد، اما مادر عطیه اظهار نشناختن می کند. پدر عطیه با پدر اوزان در حال بحث است و اصرار دارد تا موضوع را با پلیس درمیان بگذارند تا عطیه پیدا شود، اما پدر اوزان این کار را موجب آبروریزی دانسته و صلاح نمیداند. او در واقع به فکر خودش است تا بخاطر خلافهایش در دردسر نیفتد. عطیه و زهره و اورهان در ماشین در حال رفتن هستند. پدر اوزان، در مقابل خبرنگاران رفته و به همه اعلام میکند که مشکلاتی پیش آمده و عروس فرار کرده است اما به زودی برمیگردد و دوباره مراسم عروسی برگزار خواهد شد. صبح، اوزان به قصد پیدا کردن عطیه و اورهان میخواهد بیرون برود. پدرش جلوی او را میگیرد و متوجه می شود که او با خودش اسلحه دارد. او کشتن اورهان را چاره این مسأله نمی‌داند و از پسرش میخواهد که کمی منطقی باشد. عطیه و اورهان داخلی فروشگاهی رفته اند تا لباس بخرند. عطیه از اینکه کسی برای او نقشه کشیده تا فکر کند که زهره را ندیده و او فقط یک توهم بوده است، عصبی است و در این مورد با اورهان حرف می زند. عطیه به سمت ماشین برمیگردد. یک نفر از پشت شیشه فروشگاه با کلاه کاسکتی بر سر، به اورهان نگاه میکند. او همان لحظه در حال صحبت تلفنی با پدر اوزان، آقا سردار است و از طرف او برای تعقیب آنها گماشته شده است. عطیه و اورهان و زهره ، به رستوران می روند تا غذا بخورند. آنها قرار است به سمت کوههای نمرود بروند. به گفته اورهان، آنجا قبرستانی وجود دارد و قبر پادشاه آن دوره نیز آنجاست، اما هنوز مزار او پیدا نشده و بخاطر تونل های زیرزمینی پیچیده و بزرگ آنجا کسی نمی‌داند که آن تونل ها به کجا می رسند. عطیه از زهره در مورد آن سمبل و همچنین دختری که ستاره روی پیشانی داشت سوال میکند. زهره میگوید که آن دختر پرنسس کاپادوکیا بوده است. زهره از عطیه میخواهد که آن دختر را پیدا کند تا مانند زمانی که خودش دیده بود دوباره بدرخشد. اورهان در مورد چیزی که پدرش در گوبکلی تپه پیدا کرده بود از زهره می پرسد، اما زهره جوابی به او نمی‌دهد و میگوید خودشان باید آن را پیدا کنند و به آن خواهند رسید. پدر عطیه به مادرش پیشنهاد می‌دهد که دوربین های مدار بسته را چک و مسیر عطیه را ردیابی کنند، اما مادرش با این کار مخالفت می‌کند. پدرش دلیل این مخالفت را نمی‌فهمد. اورهان به خانه عطیه و جانسو می رود. او پیش جانسو درد و دل کرده و علت اینکه عطیه او را نخواست نمیفهمد. او بغل جانسو گریه میکند و جانسو او را دلداری میدهد. در جاده، زهره ناگهان از اورهان میخواهد که در محلی توقف کند. عطیه در ماشین خواب است. آنها پیاده شده و زهره دست اورهان را روی زمین میگذارد. اورهان صحنه مرگ خانواده اش را که تصادف کرده بودند میبیند و متوجه می شود که آنها نه بخاطر تصادف، بلکه بخاطر تیر اندازی یک موتور سوار کشته شده اند. او تا به امروز خودش را مقصر تصادف و مرگ آنها می دانست. همزمان، موتور سواری به ماشینی که عطیه در آن خواب است نزدیک می شود اما عطیه از خواب می پرد و موتور سوار فرار میکند. آنها سپس به شهر می روند. عطیه با جانسو تماس میگیرد و به او میگوید تا زمانی که خودش را نشناخته برنمی‌گردد. و همچنین از اورهان شناخت کافی برای ازدواج نداشته است. او از جانسو میخواهد در مورد تماس به کسی چیزی نگوید. در شهر، مردم وقتی زهره را می‌بینند همگی به سمت او رفته و به او خوش آمد میگویند و او را مانند بت می پرستند. عطیه متعجب می شود. آنها شب در نمرود در بیابان چادر می زنند. نیمه شب، عطیه بیدار شده و دنبال زهره میگردد. کمی بعد اورهان بیدار شده و مرد موتور سوار را میبیند و با او درگیر می شود. آن مرد فرار میکند. اوزان از جانسو در مورد اینکه آیا عطیه تماسی گرفته یا نه سوال میکند. جانسو از اینکه تمامی این سالها عطیه برای اوزان مهم بوده اما خودش نخواسته که او را بشناسند و به واسطه جانسو، به خواسته های عطیه توجه می کرده خسته شده و با او بحث میکند. اوزان ناگهان جلو آمده و جانسو را می‌بوسد و سپس با یکدیگر می‌خوابند. پدر عطیه با عصبانیت عکسهای زهره و خانه ای که در آنجا مخفی شده بود را به مادر عطیه نشان میدهد. مادر عطیه اعتراف میکند که مادرش، زهره نمرده بود، اما چون زن خطرناکی بود او را پنهان کرده بود و حالا نیز میداند او به عطیه آسیب خواهد رساند. صحنه اول فیلم در گذشته، کودکی مادر عطیه بوده است. او اعتراف میکند که آن شب به خانه زهره رفته و زیرزمین را درست کرده تا وانمود کند عطیه توهم زده بوده است. عطیه زهره را بالای تپه می بیند. او وقتی سراغ زهره می رود، زهره میگوید که زمان رفتنش فرا رسیده و از این به بعد را به عهده عطیه می سپارد و سپس میمیرد. همان لحظه، دختر ستاره پیشانی، دنبال عطیه می آید.عطیه همراه او وارد تونل می شود. ناگهان تونل ریزش کرده و درب آن بسته می شود.
قبلی «
بعدی »

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

برای تماشای سریالها کلیک کنید