تازه‌های مشکی

دسته بندی

سریال گودال قسمت 75

سریال گودال قسمت 75 دوبله فارسی

سریال گودال قسمت 23 زبان اصلی با زیرنویس چسبیده

از این به بعد مادری نداری


بایکال با خیال راحت از اینکه در کنار شرکایش جایش امن است وراجی می کند و با آنها خوش و بش می کند. او می گوید: «این لطفتون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. فقط یه خواهش دیگه هم ازتون دارم…» او به طرف ناظم که دو نفر او را نگه دشته اند می رود و کتکش می زند و رو به روس ها می گوید: «می خوام ببینم این یارو التماس می کنه که بکشینش. بعدش خودم می کشمش.» روس ها با هم پچ پچی می کنند و نماینده شان می گوید: «هنوز لیدرهامون تصمیمی نگرفتن.» الویس می گوید: «چند تا سوال ازتون داریم. اونها رو جواب بدی به خواسته ت می رسی.» اولیس می پرسد: «جز ما با کسای دیگه ای هم کار می کنی؟» بایکال می گوید: «البته که می کنم. من با همه کار می کنم. من تاجرم.» الویس می گوید: «از چه زمانی؟ » بایکال عصبانی می شود و می گوید: «چی شده آقایون؟ از من حساب پس می گیرید؟ » الویس می گوید: «یه رئیس داشتیم که خیلی جوون بود. رفت به کیمبوردو. یادته؟» بایکال می گوید: «یادمه. اون به من چه ربطی داره؟» اولیس می گوید: «یادته کی کشتش؟» بایکال از کوره درمی رود و اولیس می گوید: «آخرین سواله. کسی به اسم لاز می شناسی؟» بایکال خودش را گم می کند. لاز را می آورند. الویس می گوید: «لاز رو بخشیدم چون حرف زد. انگشتاشو بریدم. ما به تو اعتماد کردیم. رازهامونو بهت گفتیم. اما تو چی کار کردی؟» بایکال انکار می کند و می گوید همیشه طرف شما بودم. ناظم شروع به خندیدن می کند و و می گوید: «شما رو شناختن خیلی خوب بود بابا جون.» بایکال با ناباوری می گوید: «از اول از همه چی خبر داشتی مگه نه؟» ناظم می گوید: «من که گفتم. من نمی تونم شما رو بکشم. ترسوئم. اما کسایی رو می شناسم که می خوان بکشنت. نگفتم؟ ای وای ببخشید. یادم رفت.»  بایکال روی ناظم تف می اندازد و روس ها او را کشان کشان می برند در حالی که بایکال می گوید: «هنوز تموم نشده ناظم. من نمی میرم. کابوست میشم.» سعادت در خانه به نگاه حسرت باری که آن شب وارتلو پشت در به او کرده بود فکر می کند و سنا موتوجه سکوت و غصه او می شود. سنا می پرسد: «داری به اون فکر می کنی مگه نه؟ » سعادت می گوید نمی خواهد فکر کند اما اشروع می کند به حرف زدن از فکرهایش. او می گوید: «به احتمالات فکر می کنم. اگه همه چیز طوری دیگه ای می شد و اون می تونست وارد این خونه بشه و از دور نگاه نکنه…» ندرت از پشت در این حرف ها را می شنود و می فهمد که آنها در مورد وارتلو صحبت می کنند. وقتی سنا می گوید: «هنوز که آینده معلوم نیست سعادت.» ندرت نمی تواند خودش را کنترل کند از پشت در بیرون می آید و می گوید: «شما از کدوم جون حرف می زنین؟ وقتی من هر روز اینجا داشتم می مردم تا با اون شیطان ملاقات می کردی سعادت؟» سنا می خواهد از سعادت دفاع کند اما ندرت او را کنار می زند و ادامه می دهد: «تو چطور آدمی هستی سعادت؟ اینهمه مدت چطوری تو صورتمون نگاه کردی؟» سعادت دستان ندرت را می گیرد و می خواهد او را آرام کند اما ندرت می گوید این موضوع اینجا تمام نشده و می رود. او سراغ سلطان می رود و می گوید: «این سعادت خانم ما با قاتل شوهر من جیک تو جیک بوده. با قاتل پسر تو.» سلطان بهت زده به ندرت نگاه می کند و نمی تواند چیزهایی را که می شنود باور کند. او دست ندرت را می گیرد و او را روی تخت می نشاند و می گوید: «من الان از این اتاق می رم بیرون. تا برنگشتم از جات تکون نمی خوری فهمیدی؟» سلطان به خانه سعادت میرود و پیش از اینکه او بتواند چیزی بگوید به او سیلی می زند. سنا می خواهد توضیح بدهد و می گوید صالح عشق کودکی سعادت بوده است. سلطان می گوید: «تو چی دای میگی سنا. بچه من رفته. عشق بچگی نمی فهمم.» و رو به سعادت می گوید: « در حالی که داشتی زیر سقف خونه من نون سفره من رو می خوردی، چطوری این کار رو کردی سعادت؟» سعادت می گوید: «من کاری نکردم.» سلطان می گوید: «می دونی کی جون من و تو و عروس ها و نوه هامو به خطر انداخت؟ می دونی به خاطر کی ما رو دزدیدن؟ اون شیطان بهت گفته با ما چی کار کرده؟» سعادت می گوید: «مادر…» و سلطان می گوید: «تو مادری نداری سعادت. من مادرت نیستم. از این به بعد برای من وجود نداری.» سعادت به تلخی گریه می کند. بعد از تمام شدن کار الویس با بایکال، همکارانش او را به خاطر حمله به پلیس بازخواست می کنند و الویس که احساس خطر می کند دستور می دهد افرادش برای حمله احتمالی حالت دفاعی بگیرند. سلیم، وارتلو و یاماچ سراغ روس ها می روند و آنها بعد از گفتن اینکه دیگر خصومتی بین آنها نیست لباس های بایکال را به آنها تحویل می دهند و می گویند دیگر کسی به اسم بایکال وجود ندارد. یاماچ می گوید: «به لطف من فهمیدین آدم مورد اعتمادتون یه حیوونه. در مقابل الویس رو می خوام.» روس ها می گویند که الویس دیگر تحت حمایت آنها نیست. یاماچ همه چیز را برای حمله به الویس آماده می کند و وارتلو هم می گوید با آنها خواهد رفت. اما یاماچ مانع می شود. وارتلو سربسته می گوید: «منم به اندازه تو حق دارم انتقامم رو از اون یارو بگیرم.» یاماچ جواب می دهد: «من یه بار بهت اعتماد کردم صالح. دوباره اون اشتباه رو تکرار نمی کنم. تو نیستی!» اما در نبود سلطان، ندرت طاقت نمی آورد و سراغ کمدش می رود و از توی بقچه ای یک اسلحه بیرون می آورد. سلطان سرمی رسد و می خواهد جلوی او را بگیرد. ندرت می گوید: «می کشمش. تا حالا ساکت موندم چی شد؟ اومد تا بیخ گوشمون. بس نبود. رفت تو قلب دخترمون. از زیر هر سنگی اون درمیاد.» سلطان هفت تیر را از دست او می گیرد و می گوید: «من هرکاری لازم باشه می کنم. تو به فکر بچه هات باش.» امراه با عصبانیت به خانه پدرش می رود تا سراغ پدرش را بگیرد اما ناظم را غمگین و با لباس سیاه می بیند. ناظم می گوید: «تموم شد. دیگه بابا نداریم. بابامون مرد برادر.» امراه اشک می ریزد و ناظم با لبخندی موذیانه به او نگاه می کند.  امراه می پرسد چه کسی این کار را کرده است؟ ناظم می گوید: «کوچوالی ها!» امراه می خواهد جسد پدرش را ببیند و ناظم او را با خود همراه می کند. یک اتومبیل با باند بزرگی بر رویش در حالی که موسیقی پخش می کند در عمارت الویس را می شکند و وارد می شود. یاماچ حمله کرده است. علیچو هم برگشته و از دور هدف می گیرد و می زند. الویس برای بردن معشوقه اش که زخمی است به طرف جنگل می رود و یاماچ به دنبال او. یاماچ در حالی که می رقصد به طرف او می رود. الویس شلیک می کند اما اسلحه اش خالیست. یاماچ می گوید: «تموم شده. شمردم.» آنها درگیر می شوند و یاماچ او را زمین می زند. تفنگ را روی سرش می گذارد اما شلیک نمی کند. سلیم می رسد و می خواهد کار را تمام کند اما یاماچ می گوید: «براش نقشه های دیگه ای دارم. بهم اعتماد کن.» یاماچ ادریس را به امراه تحویل می دهد و از او سوالی می پرسد. اینکه آن شب برای چه به آنها کمک کرده است و می فهمد که امراه برادر سناست. امراه می گوید: «دیگه پلیس نیستم. استعفا دادم.» و به الویس شلیک می کند. در خانه وارتلو به صدا درمی آید. او در باز می کند و پشت در ندرت را می بیند که اسلحه ای به طرف او گرفته است. ندرت در اولین فرصتی که به دست آورده کمد سلطان را شکسته و هفت تیر را برداشته است. سلطان با فهمیدن این به سرعت به سمت خانه وارتلو می رود. ندرت به وارتلو می گوید: «صلوات بفرست وارتلو. میری پیش قهرمان!»

ویدئوهایی که مشکی به طور ویژه برای سریال گودال ساخته است را فراموش نکنید:

آنچه پیش از تماشای سریال «گودال» باید بدانید


داستان قسمت آخر سریال گودال، فصل اول: گودال از دست می‌رود؟ وارتلو بابای تازه گودال می‌شود؟ سنا نجات پیدا می‌کند؟ صالح و سعادت به هم می‌رسند؟


پنج دلیل برای تماشای سریال گودال؛ طرفداران کارادایی فرصت تماشای این سریال را از دست ندهند


سریال گودال را ببینیم یا نبینیم؟ پربیننده‌ترین سریال ترکیه‌ای سال‌های اخیر، اکنون با دوبله فارسی


اطلاعات بیشتر در مورد سریال گودال
سریال گودال یکی از جنجالی‌ترین سریال‌های سال‌های اخیر ترکیه بوده است که تاکنون موفقیت شگرفتی را در ترکیه، ایران و سایر کشورهای جهان به دست آورده است. سریال گودال یا چوکور دربارۀ محله‌ای به همین نام است که توسط خانوادۀ کچوالی گردانده می‌شود. کچوالی‌ها قاچاقچی اسلحه و مهمات هستند اما مرام و مسلکی متفاوت از دیگر خلافکارها دارند. نشان محله که رو تن اهالی هم خالکوبی شده حکایت از اهمیت خانه و خانواده و برادرها و رفیقان و مردانگی است. اما قصه سریال به همینجا ختم نمی‌شود. ماجرا از جایی شروع می‌شود که یک قاچاقچی مواد مخدر از رئیس محله، ادریس کچوالی میخواهد تا به او اجازه دهد در محله مواد مخدر تولید کند. اما تولید و فروش و مصرف مواد در گودال ممنوع است. پس ادریس به او اجازه نمی‌دهد و این قاچاقچی که کسی به نام وارتلو است دستور قتل قهرمان پسر ادریس را صادر می‌کند. و جنگ بین دو نسل و دو مرام و مسلک متفاوت آغاز می‌شود. یاماچ کوچک‌ترین و سرکش‌ترین پسر ادریس است و زمانی که جومالی پسر ارشد خانواده در زندان است و قهرمان برادر دیگرش کشته شده و سلیم برادر سومش توانایی ادارۀ خانواده را ندارد و حتی جاسوس دشمن است، سنا عشق زندگی‌اش را در پاریس بی‌خبر رها می‌کند و برای نجات خانواده به گودال برمی‌گردد.
قبلی «
بعدی »

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

برای تماشای سریالها کلیک کنید